خرید بک لینک
اهای دل کوچکم ...

چرا اینهمه ساکتی ... چرا پشم وقیچی این زندگی را داده ای دست "عقل"!این نفهم پر ادعای همیشگی؟

چرا خودت را از همه چیز کنار کشیده ای ؟ میدانم خیلی ازارت دادم ... میدانم برای انچه که ارزشش را نداشت

انقدر ازردمت که حتی تک تک سلولهایت تیر میکشید ... میدانم این همه استرس شور زندگی را از تومیگیرد

اما قرار نبود قهر کنی!! من در این زندگی اگر تو را در کنار خودم نداشته باشم خواهم شکست ... مثل یک ادم

اهنی بزرگ توخالی... که , با تلنگر کوچکی میپاشد ...

اهای خدای مهربان...

مراقب ادمهای مهربان زندگیم باش... مراقب مهربانیهایشان باش... خدای مهربان ... مرا از این بی دچاریِ بی

احساسی رها کن ... رها ... چرا اینهمه سرد و بی روحم ؟ خدای من ...

اهای ادمهای مهربان ...

دوستتان دارم ...

دوستتان دارم....

دوستتان دارم....

و این دوست داشتن را نیز دوست میدارم ...

اهای اتفاق های خوب ...

برای هر لحظه بودنتان سماق میمکم ...

آآآی دلکم ... دلک بی آزار و مهربان من ... پرده از رخ بیانداز ... و مرا از این آب بودن ان هم زیر کاه

نجات بده ... مرا از این بدجنسی های روزمره که گرفتارشان شده ام ... از این بدبینی های همیشه ام

ازاد کن ... این اعتماد رفته را به من باز گردان ... من بی تو از پس این عقل زبان نفهم بر نخواهم امد ...


و در اخر

اهای دومین چهارشنبه ی زیباترین فصل سال زیبایی های همیشه ات را هدیه کن ...







پی نوشت :

1- ادمهای جدید ... ادمهای جدید همیشه برایم جالبند ... خیلی در گیر انالیز وجودشان میشوم

...

و این چیزی شبیه یک تفریح ساده برای روح کنجکاو من است ... این وسط یک " اما" وجود دارد

و ان اینکه :

اما ادمهای جدید همیشه معنای ریسک میدهند ...

من انسان پرخطایی هستم و به هیچ وجه خودم را منزه نمیدانم اما... اینکه کسی

در اطرافم اشتباه احمقانه رو باعث بشه تحملش برام خیلی سخته ... خصوصا اگه خطاهاش

از جنس اشتباهات خودم نباشه ...

بچه های جدیدم ... کنکو ریهای امسال ... ادمهای جالبی هستند !اما ... خطاهایشان قابل توجیه

یا تحمل نیست ... !


2- ای فصل خاطره انگیز , ای فصل بارش یک ریز , ای فصل رنگهای دل انگیز , پاییز...

ای فصل عاشقان , ای باد اسمان ,ای رنگین کمان جهان , پاییز ...


3- لابلای یک همهمه ی بزرگ در مکانی خیلی شلوغ که ادمها چونان کرمهای پر جنب و جوشی لابلای هم

لول میخورند چشمانم باز میشود ... هر چه نگاه میکنم مکان را نمیشناسم ... میترسم ... فرار میکنم

فرار میکنم ... میفتم در کوچه ساکت و به نسبت قدیمی !!شب است هیچ کس نیست !

هوا فقط با نور یک چراغ کوچک روشن است ... یک روشنایی تار ...

صدای تپش قلبم شنیده میشود ... از ترس گاهی به عقب نگاه میکنم

... هیچ کس نیست ... هیچ حجمی از ادمیت اینجا پیدا نمیشود !!بغض میکنم! تا جایی که یادم میاید

20 و اندی سال سن داشته ام !!میدوم میدوم میدوم .... در میان کوچه های نا اشنا ...

پیش میروم !تنها ... نگاه میکنم !!به نفس نفس می افتم ... دستی روی سرم میگذارم ... هیچ چیز روی

سرم نیست ... موهایم پریشان دور و برم ریخته ... میترسم!!طبق یک عادت ناخوداگاه دنبال

یک سرپناه ...یا یک حجم کوچکی از پارچه میگردم بکشم روی موهایم!نیست...ترسم دوچندان میشود ...

فرار میکنم !!انقدر میدوم با چشم های بسته که وقتی چشمم را باز میکنم باز برگشتم سر جای اولم

در همان همهمه ی شلوغ ... ترس !!بارها و بارها انگار دور خودم میچرخم و بعد از یک عالم دویدن

برمیگردم سر جای اولم!

گریه ارامم به هق هق تبدیل شده !!در شیشه ی یک مغازه نگاه میکنم دنبال اشنایی میگردم

ناگهان شوک میشوم!!ناگهان انگار توان حرکت از من گرفته میشود !

به ان سایه محوی که از " من " در شیشه افتاده خیره میشوم!!من نیستم!!خودم را نمیشناسم!

این من "من " همیشه ام نیست !!هرچه میاندیشم اسمی نشانی خاطره ای از خود به خاطر نمی اورم!

باز هم شروع میکنم به دویدن ... ناگهان از دور یک در نارنجی و مشکی میبینم به نظر اشناست...

اری ... خانه من است ... میشناسم ... میدوم ... تا محو نشده!میدوم با سرعت هر چه تمام تر ...

به سرفه میفتم .... در میزنم ...

باهزاران امید در میزنم ...منتظرم زنی یا مردی اشنا در را باز کند ... من خودم را در اغوشش ارام کنم!

در میزنم ... در را میکوبم !!زنی با هراس فریاد میزند :امدم ...

در را باز میکند ... کمی نگاهم میکند ...میپرسد : شما؟؟

...

,و این فیلم تکراری بزرگترین کابوس و پراسترسترین خواب من را رقم میزند ...


4- ساکت و آرام ایستاده ام کنار دریای بیکران مواج ... تنهای تنها ایستاده ام ...

به آن خطی که اسمان و دریا را از هم جدا میکند خیره شده ام ...

حرکت اهسته ای را همزمان گوشه چشمم دارم دنبال میکنم ... خیلی اهسته ...

بی صدا ... از پشت میزی که یک جفت قهوه رویش چیده شده!

دست می اندازم در دسته یکی از فنجان ها ... لبه کلاهم را بالا میدهم عینکم را برمیدارم !

میگذارم روی میز ... ساعت 17:17 است ... پوزخندی میزنم به این خرافات ... او که باید الان

به یاد من باشد روبه رویم در آغوش دیگری دارد حرکت اهسته ای را رقم میزند ...روبه رویم نه ...

گوشه چشمم ... دستی بر صورت زبرم میکشم !ته ریش مردانه ام غرور مردانه ام را یاداوری میکند...

اری غرور مردانه ام ... غرور شرقی مردانه ام ... فاجعه از دست دادن حجم دل انگیزی از عشق

که می باید شانه های مرا مامن امن خویش میدانست ... اما حالا ...

نگاهی مستقیم می اندازم ...

به ان سمت ...

دخترک خنده را هزار بخش میکند هر بخش را انگار هر لحظه دارد روی افکار "او" آن حجم نفرت انگیزی

که تنها مرا به حسادت وامیدارد هجی میکند ... دستان "او" دور تنش حلقه وار حس مردانگی را القا

میکند ... دخترک سرش را برمیگرداند ...نگاهشان به هم گره میخورد ... صورتشان میرود به سمت هم

...

نگاهم را برمیگردانم ... انگار خلوت میخواهند ...دست از فنجان قهوه

دست ناخورده یخ کرده ام بیرون می اورم ... و ...

...

و

...

...

میروم!!صدای خنده شان ... می اید ...

...

میدوم ...

فرار میکنم ...

فرار میکنم ...

با بیکران غیرتم کنار می ایم ... دوست دارم فریاد بزنم : اهای پسر , مراقب معشوقه ام باش...


5- خاطرات هفته گذشته با کمی سانسور ...

جمعه 5 مهر 1392 :

خسته ام ... گاهی به تنگ می ایم اما به روی خودم نمی اورم ... از خدا شرمنده میشوم این همه بخواهم طلب داشته باشم... اما خدایا جان من ... میشود این یک خواهش را هم بر اورده کنی!خودت میدانی که بیش از خودم برای دیگران میگویم... خودت از دل همه بندگانت اگاهی ... با نهایت شرمندگی ... میشود این لطف را در حق این گنه کار به رسم کرمت روا داری

امروز هوا به شدت پاییزیست ... بسیار زیبا ... بسیار لذت بخش ... تنفس در هوای پاییز ادمی را به وجد می اورد...

فردا فیزیو دکتر نعمت بخش گفته ممکنه امتحان بگیره!من اصلا سه شنبه انتخاب واحد کردم. و مسئله اینه که نمیدونم باید دقیقا چی کار کنم !!ولی خب خیلی دردناکه که روز اول ادم درس نخونده بره یونی!و بعد ازش امتحان هم بگیرن!!تو وبلاگ وب نوشته های یک جراح که در لینک های ما هست یه جمله ای بود :

تحصیلات پزشکی یعنی مبارزه مداوم با نیاز مبرم به خواب!! دقیقا همین طوره ... هنوز هم یاد شب امتحان جنین که میفتم مو به تنم راست میشه!!

فردا تا 12 کلاس دارم. خدایا فردا رو خودت به بهترین نحو ممکن رقم بزن آمین...


شنبه نوشت :

ساعت 5/20 بامداد (!): باز هم منم و درس و دانشگاه و سحرخیزی و نیاز مبرم به خواب و "مبارزه " این لذت بی پایان ...

ساعت 9/5 am : دکتر نعمت بخش به خیر گذشت ... امروز فیزیو خوب بود ...بالاخره یه درسی اومد که نیاز من به حل مسائل ریاضی رو ارضا کنه ... خدایا شکرت ...

ساعت 10/10pm: گاهی دلم هوس میکنه عاشق شه! بعد خودش به خودش میگه هیییسسس ساکت حرف اضافه نزن!بعد اون یکی خودش میگه تو چقدر روانت مشکل داره!!خب چرا مثل قوم مغول در میری؟؟؟؟عاخه!

کاش من هم مثل تو دلم با این چیزا خوش میشد!کاش با یک لاک قرمز روی ناخنهای کشیده ام

زندگی از این رو به ان رو میشد!!!

یکشنبه 12/27: دلم دلش میخواهد با یک اتفاق خیلی خوب هری پایین بریزد...

"من مادر هستم" فریدون جیرانی وحشتناک بود!

خدایا ... میدانم که میدانی ... عاجزانه التماس میکنم یاری کن.که جز تو کس توان یاری ندارد.یا الله ... یا الله

دوشنبه : خدایا تو خدایی و من بنده تو ...من لحظه های ناب ارتباط بی واسطه با تو را میخواهم...میدانی که؟

فرصت تحصیل لذت بخش و علمی نافع را به من عطا کن...

سه شنبه : طی یک تنبلی لذت بخش امروز یونی رو تعطیل کردم ... الان هم دارم ویروس میخونم...

در جریانم هستم که ویروس حضور غیاب کرده و من غیبت خوردم ... ولی به معنی واقعی : به درک:)


6- پی نوشت 4 مربوط به اینه که من فقط یک لحظه ذهنم را رهای رها کردم تا هر انچه ان لحظه به ذهن

میرسد هر تصویری که دوست میدارد ... هر صحنه ای که نه حتی لزوما دوست دارد بلکه فقط یک لحظه

در ان سیر میکنه رو بنویسه ... پس صرفا جنبه قصه دارد ... و هیچ ریشه ای هم در واقعیت براش وجود

نداره ....!


7- فرانکم ... دور بودن از تو ... بخشی از خوشبختیم را خدشه دار میکند ... حیف ...


برچسب: نویسنده: sodabeh تاريخ: چهارشنبه 10 مهر 1392 ساعت: 15:45

صفحه بندی