خرید بک لینک
خب کلاس های من از فردا شروع میشه و پیش دبستانی دختر هم از 15 البته همه مدرسه ها پیش رو شروع کردن اما بازم دخترم تو این مورد شانس اورد و کلاساش از 15 شروع میشه

دیروز با یکی از دوستان دوران دانشگاه قبلیم تو فی س ب.وک آن شد و تا دیدم سریع پریدم پی ام و صحبت کردیم این دوستم 6 سال پیش رفت کانادا کلی حال دختر رو پرسید حال همسر رو میپرسید خیلی دلم تنگ شده بود براش بیچاره از اون راه دور زنگ زد به من و 30 مین داشت با من فک میزد کلی ازیتش کردم و خندیدیم میگفت خوش به حال همسرت تو هیچ وقت غمگین هم میشی؟ هیچ وقت بزرگ میشی؟ با تو ادم همیشه شاده اینو که گفت خنده رو لبهام ماسید بیچاره واقعا فک میکرد من مثل قبلم این چیزا که میگفت مال قبلا ها بود زمانایی که برای خودم انقدر دور شده که دیگه یادم نمیاد زمانی که همیشه میخندیدم و همسرم میگفت تو به من انرژی میدی اما الان ....

بگذریم

کلی با این اقا کل کل کردیم که بیا ایران دیگه چرا نمیای خلاصه اقا گفتن یه 2 هفته ای تو سپتامبر تعطیل هست اما به خاطر دوست دخترش نمیاد ها ها به خاط این نه که دلش تنگ میشه ها نه میگفت اگه من بیام ایران اینم میخواد بیاد و زودی میخواد خودشو به خونواده من معرفی کنه و خودشو بچپونه من هم فکر میکنم زوده هنوز وقتش نشده بخواییم رابطه امون رو جدی کنیم

اقا اینم شد سوژه واسه اذیت کردنش کلی هم خندیدیم دوست دختر های قبلیش هم یادش انداختم و کلی خندیدیم بهش گفتم دوست دارم بیام اونور میگفت نه تو رو خدا نیا اینجا من هر کاری میکنم شاد نیستم اما ایران با همه سختیاش یه دور همی بزارید شاد میشید اینجا ادم ها شاد نیستن اما در واقع من همین ذهنیت رو برعکس راجع به ایران دارم

خلاصه بعد قطع کردن تلفن زنگ زدم به همسر و کلی انرژی گذاشتم براش اونم که تعجب کرده بود میگفت چه خبر شده ها گفتم با فلانی حرف زدم یادم انداخت قدیما چه جوری بودم خواستم یاد تو هم بیاد همسر میخندید و اونم شاد شد و من پیش خودم میگفتم چقدر خوبه هر چند وقت یه بار خودمو از بند این همه مشکلات خلاص کنم و به هیچ قسط عقب مونده و بدهی .... فکر نکنم و بزارم شاد باشم و پشت هر خنده ام یه دلواپسی نباشه


برچسب: نویسنده: sodabeh تاريخ: دوشنبه 8 مهر 1392 ساعت: 15:14

صفحه بندی