لاله کیفش را بر روی میز گذاشت و زیپش را باز کرد و نامه را بیرون آورد و نامه را گشود در نامه چنین نوشته شده بود:
سلام پسرم
منم پدرت ،مطمئن هستم که از من متنفری ولی باید بدانی که عشق تو بیشتر از سه ماه برای من نماند و بخاطر دوری از تو خودکشی کرد در حالی که بار دار بود از پدرت و وقتی من به او رسیدم تپش آخر قلبش بود.و باید بدانی که من دو سال است در بستر بیماری هستم و بزرگترین آرزویم دیدن توست . دوستدارم تورا ببینم ...بگذار به آرزویم برسم تا قبل از این که این بیماری من را از پا در نیاورده استتمام این بیست و چند سال به من آنقدر سخت گذشت تنها امیدم نوشتن این نامه بود رویش را نداشتم و شرمنده بودم تا بلاخره توانستم خودم را راضی کنم .
به امید دیدارت
لاله خودکار و دفترش را آماده کرد و شروع به گرد آوری داستان کرد . گوشیش زنگ خورد سریع جستی زد و گوشی را برداشت تا مادرش از خواب بیدار نشود آقای محمدی بود:
- سلام
- سلام لاله خانم خوب هستید؟
- خیلی ممنونم
-ببخشید بد موقع مزا حمتون شدم خواب که نبودید؟
- نه بیدارم ،اتفاقاًنامه پدرتونم خوندم
میثم خنده ای کرد و پرسید:
-پدرم؟ یه لحظه شک کردم. که اون پدرم بوده...
- راستی چی شد پدرتون رو به آرزوش رسوندید یا نه؟
- خودتون چی فکر میکنید؟
- نمیدونم با این کینه ای که شما ازش داشتید که فکر نمیکنم .
- فکر نمیکنید که چی؟
- که به دیدنش رفته باشید؟
- اگه اجازه بدید فردا بهتون جواب بدم ؟
- راستی عکس صنم رو ندارید؟
- چرا ولی....
- ولی چی؟
- خیلی وقته به عکساش نگاه نکردم اونارو توی همون خونه مجردی گذاشتم و خیلی وقته نرفتم. از بعد از این که از آسایشگاه مرخص شدم. فک میکنم الان دیگه باید یه خرابه باشه!!!
- چطور تونستید تحمل کنید؟
- خب دیگه باید تحمل میکردم ،مجبور بودم اگه تحمل نمیکردم چیکار باید میکردم؟خیلی وقتا هم هوس میکنم برم اون خونه اما با خودم میگم من واسه این حال و روزم خیلی تاوان دادم برای همین منصرف میشم
- اگه یه خواهش کنم ،میشه قبول کنید؟
- بفرمایید؟
- میشه کلید اون خونه رو اگه تا هنوز دارید به من بدید تا یه سری به اون خونه بزنم؟آخه برای این که ویژگی های خونه و قهرمان های داستان رو خوب جلوه بدم میخام واسه این که راحت تر بتونم صنم رو توصیف کنم؟
باشه ولی باید ببینم اصلاًاون کلید رو دارم یا نه شایدم به اون در نخوره هرچی باشه تو این چند سال زیر باد و بارون ممکنه زنگ زده باشه.
- واقعاًفکر میکنید لازمه؟
- بله البته که لازمه اگه تا الان تونستم تحمل کنم همش بخاطر دوری از اون خونه و خاطره هاشه ، من خیلی وقته که این خاطراتو واسه کسی نگفتم ،شما باعث شدید دوباره اون داستان و گذشته ها برام مرور بشه.
- من واقعاً فکر نمیکردم باعث رنجوندن شما بشم ،آخه فکر میکردم این داستان دیگه شده باشه عضوی از گذشتتون و فراموشش کرده باشید.
- اگه هم تو این مدت قبول نمیکردم چون برام سخت بود ولی به خودم فهموندم اگه بتونم خاطرش کنم و بعنوان خاطره براتون تعریفش کنم شاید اونم به فراموش کردن این ماجرا بیشتر کمکم کنه
- یعنی بعد از این همه مدت هنوزم میشه بهش فکر کنید و اذیت شید؟
- نه به صورت گذشته ولی گاهی وقتا که یادش می افتم خیلی اذیت میشم
- چرا تا حالا قصد ازدواج نداشتید؟
- نمیدونم موقعیتی پیش نیومده آخه من مدتهاست که همچین رابطه خوبی با کسی ندارم با هیچکس صمیمی نیستم ،بنظر شما چجور میخواد واسم پیش بیاد ؟باید یکی باشه که واسم پا پیش بذاره، البته خودم هم نخواستم تا حالا نزدیک ترین کسام فقط تو شرکت هستن و صمیمی ترین بحثمون احوال پرسی هست
- من هم یه خبر خوش واستون دارم ،بگم؟
- بفرمایید نیکی و پرسش؟
لاله خنده ای کرد و گفت:
- نه ... ولی خب... داستانتون رو دارم مینویسم با دوستمم صحبت کردم قراره وقتی کامل شد هرچه سریعتر چاپ بشه
- با این که سعی دارم اون داستان رو فراموش کنم و راضی به چاپ شدن داستان نیستم ولی میدونم داستان من شاید برای خودم کاری نکرده باشه ولی واسه شما در آمده،بازم بخاطر همینم که شده دلم نمیاد مخالفت کنم .راستی اگه بابت چاپش پول لازم داشتید من در خدمتم اصلاًرودر وایسی نکنید
- نه بابا شما تا همین جا هم که راضی به همکاری شدید برای ما کلی ارزش داره
- یعنی چی نه؟من که تعارف ندارم. تا هرجا که میشه رو کمک من حساب کنید.
- مرسی باشه اگه لازم بود حتماًبهتون میگم شما که منو میشناسید با کسی رودروایسی ندارم؟
میثم خنده ای کردو گفت:
- فردا صبح تو شرکت منتظرتون باشم؟
- بله البته. ولی شما که گفتید تو شرکت قرار نذاریم؟
- اگه دوست ندارید شرکت نمیریم ،من مشکلی ندارم
- نه همون شرکت خوبه،امشبم باید نا نیمه شب بیدار باشم و داستانتون رو تکمیل کنم
- حالا وقت زیاده چه عجله ای دارید؟من راضی نیستم بخاطر داستان من بی خوابی بکشید.
- نه بابا این چه حرفیه من خودم مشتاق ترم که این داستان رو بنویسم
میثم خندیدو گفت:
- باشه پس انگار دیگه باید قطع کنم
- نه راحت باشید مشکلی نیست.
- آخه من خیلی وقت بوده کسی نداشتم باهاش تماس بگیرم مفصل صحبت کنم دیگه امشب سر شما رو درد آوردم
- خواهش میکنم این چه حرفیه؟از بابت امشب واقعاًسپاس گذارم
- خواهش میکنم قابلی نداشت کاری که نکردم .چیزی لازم داشتید حتماًرو من حساب کنیدسلام به مادرتون هم برسونید.
-چشم حتماً
- خب امری ندارید مزاحمتون نباشم؟
نه مراحمید.
- فردا صبح هرساعتی خواستید بیاید تماس بگیرید تا سرویس شرکت رو بفرستم دنبالتون
- آخه زحمت میشه.
- نه بابا زحمت چیه؟ سرویس های شرکت تا وقتی پرسنل سر کار باشن بی کارن.
- باشه .تماس میگیرم
- خب دیگه خداحافظ شبتونم بخیر
- همچنین،خدانگهدار
لاله پس از آن که تلفنش را قطع کرد.لاله همان شب شروع به نوشتن کرد وتا نیمه های شب تعداد زیادی برگه های سفیدش را پر کرد،آنقدر نوشت ونوشت که خودش هم ندانست کی خواب رفت.
صبح وقتی از خواب یبدار شد بر روی برگه ها خوابش برده بود .ساعت ده صبح بود تلفنش داشت زنگ میخورد .آقای محمدی بود،لاله صدایش را کمی صاف کرد :
- بله؟
- سلام لاله خانم فراموش کردید؟
- سلام شرمنده دیشب تا دیر وقت بیدار بودم ،میشه عصر بیام الان میخوام اگه بشه داستان رو ادامه بدم.
- باشه هرجور شما راحتید من حرفی ندارم ،عصرم اگه دیدید نمیتونید بیاید مشکلی نداره هروقت که تونستید بیاید.
- نه آخه عصر قراره برم تو همون خونه ی مجردیتون که قولش رو بهم داده بودید و قرار بود کلیدش رو برام بیارید
میثم خنده ای کردو گفت :
- واقعاًکه خیلی کنجکاوی؟
آخه باید داستان رو سریع تحویل بدم
باشه حتماًبراتون میارم ،پس عصر میبینمتون مزاحمتون نشم
حتماًپس فعلاًخدانگهدار
- خداحافظ
لاله پس از اتمام صحبتهایش با آقای محمدی با لاله تماس گرفت:
- بله؟
- سلام رویا جان خوبی؟
- سلام دختر کجایی خبری ازت نیست؟
- بابا تمام این دو روز رو دارم رو داستان کار میکنم
- چی شد؟ به کجا رسیدی؟
لاله خندیدو گفت:
- بابا عجب آدمیه نمیدونی چقدر هوامو داره دیشب باقی داستانش رو تو رستورانش دعوتم کرد و بهم گفت،خودشم میاد دنبالم خودشم میرسونم
رویا با شیطنت گفت:
- رفتی داستان عشقشو بپرسی عاشق خودت شد.
لاله اخمی کردو گفت:
- برو بابا سن بابامو داره ،اونم دیدهوضع زندگیم چجوریهدلش با من سوخته،چهل و نه سالشه
- سن که مطرح نیست مهم دله
لاله خنده ای زیرکانه کردو گفت:
امروز عصرم میخام برم به خونه مجردیش عکس عشقشو ببینم میای؟
- آره میام چه ساعتی؟
- بذار کلیدش رو برام بیاره خبرت میدم .نمیدونی چه پدری داشته؟اول قبول نکرده پسرش با دختره ازدواج کنه وقتی خودش عشق پسرش رودیده بوده عاشقش شده بوده و به عقد خودش درش آورده بوده و برده بودتش خارج و دختره هم خودکشی کرده بوده.
- جدی؟پسره چیکار کرده بوده؟
- مدت زیادی مریض شده بوده و توی آسایشگاه بستری بوده حالش که کمی بهتر شده بوده دوباره به دنبال باباش میگشته باباش هم همه اموالش رو به پسره داده بوده
- نه کلک زده باشه و سر کارمون گذاشته باشه؟
- نه بابا دیگه اینقدرها هم نامرد نیست تو که نمیدونی موقعی که از دختره میگفت چه اشکی میریخت؟حالا یه مقدار دیگه داستانه مونده ،که باید برام تعریف کنه.
- چیزی هم نوشتی؟
- آره بابا دیگه تو تموم شدنشه . دیشب از ساعت ده و نیم تا چهار صبح گیرنوشتن بودم ،یه مقدار دیگه ازداستانش مونده که باید ازش بپرسم و یکم ویرایش میخواد یکم توصیفاش از خودم در آوردم که باید وقتی ادامه ی داستانش رو شنیدم ادامش بدم
- میگم حالا که اینقدر هواتو داره چرا نمیگی تو شرکتش مشغول به کارت کنه؟
- حالا بذار همین قصدم دارم
- باشه خب پس فعلاً،عصر خواستی بری خبرم کن
- باشه پس خداحافظ
لاله از روی برگه ها بلند شد و آنها رو مرتب کرد و از اتاق بیرون شد و دست و رویش را شست و بعد از خوردن صبحانه دوباره به فضای داستانش برگشت و کمی تصحیحش کرد و بعضی قطعات الکی را حذف کردتا بلاخره داستان را به بهترین شکل در آورد.تمام فکرو ذکرش در پی خانهبود و چهره ی صنم ،دلش میخواست آن دختری را ببیند که دل همه را رباییده بود ،گاهی هم برای آقای محمدی دلش میسوخت.
ادامه دارد...
برچسب:
نویسنده: sodabeh