خیانت

خرید بک لینک
استخر و روی پله _______________________________ صدای زنگ تلفن - دختر کوچولو گوشی رو بر میداره - سلام . کیه؟ - سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش! - نمیشه! - چرا؟ - چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!... سکوت ... - بابایی ما که عمو حسن نداریم! - چرا داریم. الآن... پهلو مامانه. - ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه! - چشم بابا! ... ... چند دقیقه بعد ... - بابا جون گفتم. - خوب چی شد؟ - هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره دیگه؟ - خوب عمو حسن چی؟ - عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک صدای بامزه ای داد نگو!هنوز همونتو خوابیده! - استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم شماره 9999999 نیست؟ - نه! - ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم.


زیبایی عشق...

ما را در سایت زیبایی عشق دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: sodabeh بازدید: 191 تاريخ: پنجشنبه 18 مهر 1392 ساعت: 19:03

صفحه بندی